همینجوری
دخترك خنديد وقتي پسرك بهش گفت دوستش دارد.
پسرك از اژدهاي بي عاطفه گذشت و دخترك خنديد.
پسرك از دنياي بي غصه گذشت و دخترك باز هم خنديد.
پسر از كوه تنهايي گذشت و دخترك اينبار هم خنديد.
جوان از تمام دنيا گذشت و دخترك بلندتر خنديد.
مردك آرام آرام و صبور از تمام دشتهاي عشق،
از كوچه هاي پهنِ آرزو گذشت و دخترك بي تفاوت خنديد.
مرد غرورش را، تمام وجودش را زير پاهاي
قلب عاشقش لگدمال كرد و دخترك خواب بود و خنديد.
دخترك نديد و خنديد. تمام چهرة غرقه به خون مرد را
و مرد مُرد و دخترك آرام گرفت و ديگر مرد نبود و
دخترك ديگر نخنديد.
اينبار مرگ با هزار چهرة دخمه وار خود خنديد و خنديد .....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7:55  توسط راضیه
|